تبليغاتX

                                       به حرمت باران, هر گونه کپي برداري, ولو دوستانه, مجاز نـيـسـت
 

وبعد رفتنت باران چه معصومانه می بارید

پنجشنبه نهم مهر 1388


 

باران بهانه بود تا زیر چتر من

تا انتهای کوچه بیایی  !!!


 

13:1  | آرزو  | 

پنجشنبه نهم مهر 1388


 

یک دنیا حرف دارم که کسی خریدارشان نیست

یادداشت هایم را به تو می سپارم . . .


 

12:53  | آرزو  | 

پنجشنبه نهم مهر 1388


 

قبل از اینکه به دنیا بیایم عاشقت بوده ام وپیش از دیدن

باران ها وخیابان ها صدای تورا دیده ام وعشق را

باتوآغاز کرده ام . . . .

می دانم تو همه جا بامن خواهی بود چه در خاطرات

کهنه وزنگ زده ام وچه در زورقی

که بسوی فردا وپس فردا می رود

من یک روز در ایستگاه عشق ابرها وماه را در

کوله پشتی ام می گذارم وسوار اولین

قطار می شوم تابه دیدار توبیایم

من مشتاقانه روبروی آینه می ایستم وگیسوانم را

برای رسیدن آن روز شانه می کنم . . . .


 

12:51  | آرزو  | 

سه شنبه هفتم مهر 1388


 

جاده ای نیست که به جایی نرسد

ای کاش مثل جاده ها ماهم

می رسیدیم به هم . . .


 

22:37  | آرزو  | 

سه شنبه چهارم فروردین 1388


 

در حضور واژه های بی نفس

صدای تیک تیک ساعت را گوش کن

شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی . . .


 

17:47  | آرزو  | 

سه شنبه چهارم فروردین 1388


 

یادت هست وقتی می رفتی آسمان چشمانم صاعقه می زد

تورفتی وکاسه چشمانم لبریز شد . . .

آن را پشت پایت ریختم تا خیالم در خاطرت تازه بماند

اما تو معنای تازگی را نمی دانستی . . .

رفتی ومن سالهاست باران چشمهایم را ارزانی یاسها می کنم


 

17:22  | آرزو  | 

جمعه یازدهم بهمن 1387


 

چه اهمیت دارد بودن یا نبودن تودر کنار من

وقتی میان غربت وبی کسی

هرروز فاصله ها را وجب به وجب متر می کنم

چه درد را درمان می کند

این لبخندهای بی دلیل تو

چه تاثیر دارداین حرفهای بی مخاطب من

وقتی دست های من وتو در کنارهم از هم دورند

وقتی من از چشم تودیگر عشق نمی چینم

چه دیوانه ایم ما

که دنبال بهانه ایم!!

بی کسی بر نگاه من وتو سایه انداخته است

من وتو اینجائیم ولی دیگر هیچ غروبی قشنگ نیست

باران به یاد دلدادگی دیروز برکوچه

خاطرات ما می بارد ومن

زیر اشک آسمان دوباره از یاد تو مغشوشم . . .

 


 

19:25  | آرزو  | 

جمعه یازدهم بهمن 1387


 

از همه گرمی عشق محتاج این تک شعله ام

پس چرا با یک وزش شبم را خاموش می کنی؟

از همه عالم وآدم دل بریده ام با توام

پس چرا یکباره خودرااز دلم کم می کنی ؟

من همه عشقم پی سراب تو دویدن است

پس چرا حتی از این وهم دریغ می کنی ؟

تو خود کبوترانه پر زدی تا لانه ام

پس چرا این عاشقانه را چنین خار می کنی ؟

من که از رنگ نگاهت تا سحر شعر ساختم

پس چرا چنین شبم را بی بهانه می کنی ؟


 

19:13  | آرزو  | 

جمعه یازدهم بهمن 1387


 

چترت را کنار ایستگاهی در مه فراموش کن

خیس وخسته به خانه بیا

نمی خواهم شاعر باشی

باران باش !!!

همین برای هفت پشت روئیدن گل کافیست . . .


 

19:6  | آرزو  | 

شنبه سی ام آذر 1387


 

پربودم از آمدنت که رفتی وتهی کردی دلی را که ازتو لبریز بود

اصلا نگفتی کجا خاطراتت را دور بریزم وکوله ام رابه

دوش کدام سنگ صبور بیاویزم . . .

بگذریم اما

صداقت من سزاواراین همه دروغ تو بود ؟؟ . . .


 

20:56  | آرزو  | 

شنبه سی ام آذر 1387


 

باران که می بارد یادم می رود که توچه بودی وچه کردی

کاش می دانستم باران چه رازی دارد که مرا بی قرارودلتنگ تو می کند

گاهی فکر می کنم اگر رفتن اینقدر آسان است پس چرا من جا مانده ام واگر

سخت است تو چرا ساده کوچ کردی ورفتی . . .  . .

خودت هم خوب می دانی که هرچه بود بخاطر توبود وبس

من به راحتی می توانستم برنده این قماراز پیش باخته باشم اما

خواستم توپیروز شوی . . . .

اما بدان همیشه حق با برنده ها نیست. می شود در عین بازنده بودن دوای

قلب شکسته راازخدا گدایی کرد. ای کاش بدانی تاریخ آمدنت رابه یاد دارم

اما تاریخ رفتنت را هزاران بارخط زده ام تا فراموش کنم از تو دورم . . .


 

20:52  | آرزو  | 

جمعه بیست و چهارم آبان 1387


 

دلم بهانه ات را از خاک باران خورده کوچه خاکیمان می گیرد

ولی تو رفته ای ودر پس سیاهی جاده ها گم شده ای

دلم نهیب می زند برنخواهی گشت

اما دوباره امیدوار می شوم

وقتی فالها آینده ام را خوب رقم می زنند

پس بیا تا تمام فالهای خوش یمن حافظ تمام نشده . . . . . .


 

18:42  | آرزو  | 

چهارشنبه پانزدهم آبان 1387


 

بی اختیار می نویسم . . . .

از تمام لحظه هایی که قرار است از راه برسند

از تمام روزهای خدا که با عجله می روند .

بی اختیار لبخند می زنم  . . . .نمی دانم به چه چیزی!

شاید به همین دقایق سبز شاید به همین شب های طولانی

شاید به تمام نشانه هایی که لمس کردنشان مرا به آرزوهای

دور ودرازم پیوند می زند .

شاید هم به خودم که این بار در چنین روزی بهانه ای برای نوشتن پیدا کرده ام !!!

بی اختیار زیر لب زمزمه می کنم شاید هم به تو لبخند می زنم . . .

 تو که پنهانی در سطر سطر شعر من . . . .


 

20:51  | آرزو  | 

چهارشنبه پانزدهم آبان 1387


 

دوباره من وآسمان وخیال تو وحرف های نگفته. . . .

 وقتی باشی یا نباشی واز دلم دور باشی همان بهتر که ترانه ها مجال تولد نیابند.

همان بهتر که سکوت بین ما بهانه ای باشد برای نرسیدن

نبودنت عاشقانه تر است . . . . . .


 

20:45  | آرزو  | 

چهارشنبه پانزدهم آبان 1387


 

حجم دلواپسی هایم را درون قلب بی قرارم پنهان می کنم تا

سهمم از لحظه ها شوری اشک نباشد.

گاه شک می کنم که حضورت امتحان کدام اشتباه من است؟

چرا نتوانیم بی دغدغه کنار هم باشیم بدون ترس

بدون واهمه حضور کسی که شاید کسی نباشد.

خسته حرفهای نگفته ونگاه های نخوانده ام

چرا این چنین سرگردان میان واژه ها می گردم ویارای گفتنم نیست ؟ . . . . 

 نمی دانم با من چه می کنی؟ ترس وآرامش کنار هم معنا ندارد.

اگر حرفی هست بگو. فقط راست بگو من تشنه شنیدنم

یا زمین یا زمان سرگردانم مگذار . . . .

 

 


 

20:41  | آرزو  | 

یکشنبه هفدهم شهریور 1387


 

احساساتم سیلی خورده اند. وحشیانه ترین نگاه ها چشمانم را قاپیده اند.

 هنوز درد خنجرت  درقلبم مرا به نفرت می کشاند.

 تو که روح شفاف مرا خاکستری کردی.

از ته مانده وجودم چه می خواهی ؟؟

تنهایم بگذار . . .

جادویی نیست که مرا باز گرداند!!!


 

22:27  | آرزو  | 

جمعه پانزدهم شهریور 1387


 

گفتی محبت کن برو

باشد خداحافظ ولی

رفتم که تو باور کنی

دارم محبت می کنم !!


 

14:33  | آرزو  | 

یکشنبه دهم شهریور 1387


 

می دانی می دانم که تو هم می دانی این روزها خیلی دل نازک شده ام

اما می دانم که به روی خودت نمی آوری

آخر خیال می کنی همین که تمام دلتنگی ام را مشق می کنم کافی است .. .

 رفتن تو طرح تلخی به گریه هایم زده است نمی دانی که

 شاید هم نمی خواهی بدانی

می دانی می دانم تمام این حرفها بیهوده است می دانی . . .

می دانم شاید خیال کنی دیوانه ام 

اما می دانی می دانم که رفته ای وهیچ وقت هم نمی آیی

می دانی می دانم که نمی دانم خیلی وقت است به خودم دروغ می گویم . . .

 


 

23:7  | آرزو  | 

شنبه دوم شهریور 1387


 

پشت این همه سیم وسیمان برایت شعر می گویم.

چه زیبا گوش می دهی آهنگ غمگین صدایم را

ودلت نمی گیرد از این همه افسرده حالی. . . .

شاید دلت می سوزد برای دل غمزده ام

که این چنین مهربان در سکوت شعر مرا تحسین می کنی

نمی دانم هر چه هست بگذار باشد این ترحم. . .

حتی لحظه ای تو را داشتن پشت این همه فاصله را گدایی می کنم


 

23:59  | آرزو  | 

سه شنبه پانزدهم مرداد 1387


 

بیا سهمت را بردار از شاخه خشک آرزوهایم

که رویای زندگی ازقامت این درخت خزانی پرکشیده

بیا سهمت را بردار

از انتظاری که روی پنجره چشمانم به خواب رفته

سهم خیس عشقی را که زندانی غرور شده را هم تحویل بگیر

چرا که داغ تنهایی بر سر انگشتان این شاخه شکسته نشسته . . . .


 

15:17  | آرزو  |