باران بهانه بود تا زیر چتر من
تا انتهای کوچه بیایی !!!
13:1  | آرزو |
قبل از اینکه به دنیا بیایم عاشقت بوده ام وپیش از دیدن
باران ها وخیابان ها صدای تورا دیده ام وعشق را
باتوآغاز کرده ام . . . .
می دانم تو همه جا بامن خواهی بود چه در خاطرات
کهنه وزنگ زده ام وچه در زورقی
که بسوی فردا وپس فردا می رود
من یک روز در ایستگاه عشق ابرها وماه را در
کوله پشتی ام می گذارم وسوار اولین
قطار می شوم تابه دیدار توبیایم
من مشتاقانه روبروی آینه می ایستم وگیسوانم را
برای رسیدن آن روز شانه می کنم . . . .
12:51  | آرزو |
در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی . . .

17:47  | آرزو |
یادت هست وقتی می رفتی آسمان چشمانم صاعقه می زد
تورفتی وکاسه چشمانم لبریز شد . . .
آن را پشت پایت ریختم تا خیالم در خاطرت تازه بماند
اما تو معنای تازگی را نمی دانستی . . .
رفتی ومن سالهاست باران چشمهایم را ارزانی یاسها می کنم
17:22  | آرزو |
چه اهمیت دارد بودن یا نبودن تودر کنار من
وقتی میان غربت وبی کسی
هرروز فاصله ها را وجب به وجب متر می کنم
چه درد را درمان می کند
این لبخندهای بی دلیل تو
چه تاثیر دارداین حرفهای بی مخاطب من
وقتی دست های من وتو در کنارهم از هم دورند
وقتی من از چشم تودیگر عشق نمی چینم
چه دیوانه ایم ما
که دنبال بهانه ایم!!
بی کسی بر نگاه من وتو سایه انداخته است
من وتو اینجائیم ولی دیگر هیچ غروبی قشنگ نیست
باران به یاد دلدادگی دیروز برکوچه
خاطرات ما می بارد ومن
زیر اشک آسمان دوباره از یاد تو مغشوشم . . .

19:25  | آرزو |
از همه گرمی عشق محتاج این تک شعله ام
پس چرا با یک وزش شبم را خاموش می کنی؟
از همه عالم وآدم دل بریده ام با توام
پس چرا یکباره خودرااز دلم کم می کنی ؟
من همه عشقم پی سراب تو دویدن است
پس چرا حتی از این وهم دریغ می کنی ؟
تو خود کبوترانه پر زدی تا لانه ام
پس چرا این عاشقانه را چنین خار می کنی ؟
من که از رنگ نگاهت تا سحر شعر ساختم
پس چرا چنین شبم را بی بهانه می کنی ؟
19:13  | آرزو |
چترت را کنار ایستگاهی در مه فراموش کن
خیس وخسته به خانه بیا
نمی خواهم شاعر باشی
باران باش !!!
همین برای هفت پشت روئیدن گل کافیست . . .
19:6  | آرزو |
پربودم از آمدنت که رفتی وتهی کردی دلی را که ازتو لبریز بود
اصلا نگفتی کجا خاطراتت را دور بریزم وکوله ام رابه
دوش کدام سنگ صبور بیاویزم . . .
بگذریم اما
صداقت من سزاواراین همه دروغ تو بود ؟؟ . . .
20:56  | آرزو |
باران که می بارد یادم می رود که توچه بودی وچه کردی
کاش می دانستم باران چه رازی دارد که مرا بی قرارودلتنگ تو می کند
گاهی فکر می کنم اگر رفتن اینقدر آسان است پس چرا من جا مانده ام واگر
سخت است تو چرا ساده کوچ کردی ورفتی . . . . .
خودت هم خوب می دانی که هرچه بود بخاطر توبود وبس
من به راحتی می توانستم برنده این قماراز پیش باخته باشم اما
خواستم توپیروز شوی . . . .
اما بدان همیشه حق با برنده ها نیست. می شود در عین بازنده بودن دوای
قلب شکسته راازخدا گدایی کرد. ای کاش بدانی تاریخ آمدنت رابه یاد دارم
اما تاریخ رفتنت را هزاران بارخط زده ام تا فراموش کنم از تو دورم . . .
20:52  | آرزو |
دلم بهانه ات را از خاک باران خورده کوچه خاکیمان می گیرد
ولی تو رفته ای ودر پس سیاهی جاده ها گم شده ای
دلم نهیب می زند برنخواهی گشت
اما دوباره امیدوار می شوم
وقتی فالها آینده ام را خوب رقم می زنند
پس بیا تا تمام فالهای خوش یمن حافظ تمام نشده . . . . . .
18:42  | آرزو |
بی اختیار می نویسم . . . .
از تمام لحظه هایی که قرار است از راه برسند
از تمام روزهای خدا که با عجله می روند .
بی اختیار لبخند می زنم . . . .نمی دانم به چه چیزی!
شاید به همین دقایق سبز شاید به همین شب های طولانی
شاید به تمام نشانه هایی که لمس کردنشان مرا به آرزوهای
دور ودرازم پیوند می زند .
شاید هم به خودم که این بار در چنین روزی بهانه ای برای نوشتن پیدا کرده ام !!!
بی اختیار زیر لب زمزمه می کنم شاید هم به تو لبخند می زنم . . .
تو که پنهانی در سطر سطر شعر من . . . .
20:51  | آرزو |
دوباره من وآسمان وخیال تو وحرف های نگفته. . . .
وقتی باشی یا نباشی واز دلم دور باشی همان بهتر که ترانه ها مجال تولد نیابند.
همان بهتر که سکوت بین ما بهانه ای باشد برای نرسیدن
نبودنت عاشقانه تر است . . . . . .
20:45  | آرزو |
حجم دلواپسی هایم را درون قلب بی قرارم پنهان می کنم تا
سهمم از لحظه ها شوری اشک نباشد.
گاه شک می کنم که حضورت امتحان کدام اشتباه من است؟
چرا نتوانیم بی دغدغه کنار هم باشیم بدون ترس
بدون واهمه حضور کسی که شاید کسی نباشد.
خسته حرفهای نگفته ونگاه های نخوانده ام
چرا این چنین سرگردان میان واژه ها می گردم ویارای گفتنم نیست ؟ . . . .
نمی دانم با من چه می کنی؟ ترس وآرامش کنار هم معنا ندارد.
اگر حرفی هست بگو. فقط راست بگو من تشنه شنیدنم
یا زمین یا زمان سرگردانم مگذار . . . .
20:41  | آرزو |
احساساتم سیلی خورده اند. وحشیانه ترین نگاه ها چشمانم را قاپیده اند.
هنوز درد خنجرت درقلبم مرا به نفرت می کشاند.
تو که روح شفاف مرا خاکستری کردی.
از ته مانده وجودم چه می خواهی ؟؟
تنهایم بگذار . . .
جادویی نیست که مرا باز گرداند!!!
22:27  | آرزو |
می دانی می دانم که تو هم می دانی این روزها خیلی دل نازک شده ام
اما می دانم که به روی خودت نمی آوری
آخر خیال می کنی همین که تمام دلتنگی ام را مشق می کنم کافی است .. .
رفتن تو طرح تلخی به گریه هایم زده است نمی دانی که
شاید هم نمی خواهی بدانی
می دانی می دانم تمام این حرفها بیهوده است می دانی . . .
می دانم شاید خیال کنی دیوانه ام
اما می دانی می دانم که رفته ای وهیچ وقت هم نمی آیی
می دانی می دانم که نمی دانم خیلی وقت است به خودم دروغ می گویم . . .
23:7  | آرزو |
پشت این همه سیم وسیمان برایت شعر می گویم.
چه زیبا گوش می دهی آهنگ غمگین صدایم را
ودلت نمی گیرد از این همه افسرده حالی. . . .
شاید دلت می سوزد برای دل غمزده ام
که این چنین مهربان در سکوت شعر مرا تحسین می کنی
نمی دانم هر چه هست بگذار باشد این ترحم. . .
حتی لحظه ای تو را داشتن پشت این همه فاصله را گدایی می کنم
23:59  | آرزو |